اولین باری که طوفــانی شــدم
پیش پـای تو قربانـــی شــدم
یک دو گام از خویشتن بیرون شدم
واقف از اسراری پنهانی شدم
عشق غیر از تاولی پردرد نیست
هرکس این تاول ندارد مرد نیست
آب میخواهم سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشــه زد بر ریشـه اندیشـه ام
کوه کندن گربنا شد پیشه ام
بویـی از فرهـاد دارد تیشــه ام
عشق از من دور وپایم سنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
هیچکـس درد مرا وا کـرد؟ نــه
فکردست تنــگ مارا کـرد؟ نــه
هیچکس ازحال ماپرسیـد؟ نــه
هیچکس انــدوه مارا دیــد؟ نــه
هیچکس چشمی برایم تر نکرد
هیچکس یک روز با من سر نکرد
هیچکس اشکی برای من نریخت
هرکه بامن بود از من میگریخت
خوب اگر این است من بد میشوم
عشق اگر این است مرتد میشوم
گفته بودندعشق طوفان میکند
هرچه می خواهددلش آن میکند
گفته بودند عشق درد بی دواست
علــت عاشق زعلتها جداست
آری اکنـون اگر از آن میشــوم
زان همه جستن پشیمان میشوم
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من ازاین وآن پرسیدنیست
گـاه با حــافظـ تو فال میزنـم
گاه بر روی خودم زل میزنـم
فاش میگویم به آواز بلنــد
وارثان دردهـای ارجمنــد
آی مردم شوق هوشیاری چه شد
آن همه موسیقی جاری چه شد
دادها نـا بـالـغ و دلـواپسنــد
خنده ها در عین پیری نارسند
گفتم آخر عشق را معنا کنم
بلکه جای خویش را پیـدا کنم
آمدم دیدم که جای لاف نیست
عشق غیر از عین وشین وقاف نیست